تصمیم گرفتم چیزهای ماورایی را که دوست دارم از لایه های دلم بیرون نیاورم و مسایل عادی را بنویسم
پس
دوست داشتنیهام
۱- سیب
۲- نون داغ ، خامه، شیره انگور
۳- شاهین ، جواد ، امی، کامی ( ماشین، موبایل، ام پی تری پلیر و کامپیوترم)
۴- بیسکوییت ساقه طلایی کرمدار
۵- بچه گانه حرف زدن
۶- از چپ و بی نقطه نوشتن
۷- کاست پنهان چو دل از حمیدرضا نوربخش
۸- پیاده روی
۹- مسافرت
۱۰-
دوست نداشتنیها
۱- زیرپوش رکابی
۲- کره شل
۳-زیر بار حرف زور رفتن
۴- غذایی که توش شیر یا خامه باشه
۵- شرکت مخابرات چون موبایلمو قطع کرده
۶- بایگانی کردن مدارک
۷- خانه داری
۸- فیلترینگ
۹- قرمه سبزی
۱۰-
حالا منم دعوت میکنم از مهشید جونم و ماندای گل که دوست داشتنیها و نداشتنیهاشونو بگن
بدترین محل ممکن
بدترین آدم ممکن
بدترین شرایط ممکن
برام دعا کنید!!!!
تا به حال اینقدر دهن من و سیب بسته نبوده هااااا
خفه شدم!!!!
چقدر کم سر زدم این چند وقته به خودم، به دوستام، به وبلاگم ....
بعضی آدما چند تا کار رو نمیتونن با هم انجام بدن یعنی قاط میزنن
فکر کنم منم از همون آدمها هستم !!!!
از دیدن!! یعنی خوندن مجدد همتون خوشحال شدم دوستای خوبم !! سعی میکنم امروز به همه اهالی سر بزنم اگه خدا بخواد!!!
بازم میام حتماْ
سال نو مبارک!!
تا بحال اینقدر حالم خوب نبوده است !!
من در نهایت در اثر یک تناقض قالب تهی خواهم کرد...
رسماْ دیوانه شدیم رفت!!
دختر خوبی بود!!!
خدا بیامرزدش!!
-------------------------------------------
دوباره استرس میگیرم ، دوباره سرم درد میگیرد ، دوباره پلکم میپرد، بی اشتها میشوم، صورتم گر میگیرد ، یادم میرود که فرمول قطار اکسپرس هماتیت دارد یا نه؟صدای لودر شرکت کناری حالم را بهم میزند .
عینکم را جا گذاشته ام ، چشمانم خسته است ...
---------------------------------------------
بدبختی اینجاست که بی حوصلگی از صبح شروع شود ، از خواب بیدار شوی و ببینی که چشمانت پر است از گریه ای که دلیلش را نمیدانی ، عصبانی باشی !! از دست من؟؟ خودم؟؟؟ حتی ندانی !!!
به سراغ وبلاگ ماندا بروی و در دل بگویی اگه آپ کرده بود همه چی خوبه!!!!
وای ماندا!!!! نه!!!!!!!!
----------------------------------------------
هیچ کدام از این حرفها چاره کار نیست!!
فقط میگم خفه شو ! خفه!!!!! میفهمی میگم خفه شو!!!! من حوصله ندارم....
دستانم را میگیری ، مرا در باغ میگردانی، برایم آواز میخوانی....
من سردم میشود ....
مرد جوان بخاری آلاچیق را روشن میکند. باد میآید من دستانت را محکم میگیرم تا باد رویاهایم را با خود نبرد...
تو میپرسی میتوانی این منظره را نقاشی کنی؟
در دلم میپرسم کدام منظره این درختهای خشک را نه ولی نگاه گیرایت را شاید...
تو میگویی آب تمام رودها در زمستان همیشه گل آلود است...
در دلم میگویم مثل هوای دل من که بی تو مه آلود است...
زمین زیر پایمان گل میشود و آسمان بالای سر نمناک...
نمیدانم اول کدام دلتنگ میشوند آسمان یا زمین ؟ ولی هر چه هست باران پایان این دلتنگی است ...
گاهی برایت بغض میکنم ...
گاهی برای خودم میخندم...
گاهی کودک میشوم ...
گاه مادر ...
گاهی...
پی نوشت:
۱- دلواپسی های پایان سال دوباره به سراغم امده...
۲- اضطراب کارهای پیش رو، استرس کارهای عقب مانده ، برنامه سال جدید، نگرانی ها و شادیها همه و همه انرژی زیادی میگیرند از من ...
۳- بماند برای بعد!!!
میدانی که تکه های این پازل چقدر بد قلق اند!!!
خودش قبول کرده است که کار در صنعت روحش را خشن کرده مثل دست و بازویش!
کمک کن دوباره برود سراغ سازش بلکه....
خدایا بهمش نریز خواهش میکنم !!!
میدانیکه این چینی بند خورده دیگر تحمل سنگ ندارد...
* ذهنم خسته است و فکرم مشغول و این خستگی و مشغولیت دیوانه میکندم!!!
* اکیداْ بی حوصله ام و سر درگم ...
* همیشه سخت ترین قسمت زندگیم پیدا کردن دلیل برای کارهایی بوده که دلیلش را نمیدانستم و انجام داده ام.....
کمال اسماعیل* را بی اعتنا و سینه سپر میگذرم
خدا قشنگ بازی ام میدهد خیلی قشنگ !!!!
یادت میآید ؟؟؟؟
دفتر را که باز کردم نوشته بودی
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور.....
*: خیابانی در اصفهان از سی و سه پل به سمت پل خواجو
البته از آنجا یی که ما به اندازه لاکی لوک خوش شانس هستیم و خودمان هم بدون وجود شر نفس تنگی میگیریم و نیز از آنجا که هر وقت کاری را با آقایان شروع کردیم شرش دامنمان را گرفته اصلاْ بعید نیست که این کتاب هم علیرغم اسم علمی اش در نهایت کتاب ممنوعه از آب درآید و پر از خزعبلات و لاطاعلات شود و باز دودش به چشم کور شده ما برود...
ولی از کلیه سروران گرامی تقاضامندم برای موفقیت این حقیر سراپا تقصیر و ضایع نشدن جلوی مترجمان و مولفان قدرتمند همکار در این پروژه دعا عنایت بفرمایند.
پس!!!!
من حادثه عاشورا رو فراتر از تشنگی یا زخم میبینم و دوست دارم که اینطوری برای خودم تفسیرش کنم که کسی که عقیده ای به حق داره به هر قیمتی ازش دفاع میکنه حتی به قیمت جان
همیشه عباس برام یک انسان کامل بوده و مظهر انسانیت
با اینکه به تمام انسانهای حاضر در اون جمع احترام میذارم و دوستشون دارم مثل
زینب به عنوان یه زن که میتونه برای خیلی از ماها الگوی آزادی خواهی اصلاح طلبی و دفاع از حقوق زن باشه ، یا مادر وهب یک مادر کامل یا حسین که فراتر از دین و اعتقادات بهش ایمان دارم
ولی عباس برام یه چیز دیگه بوده و هست
مظهر انتخاب آگاهانه و زندگی آزادانه و با شرافت
و به هزارو یک دلیل غیر قابل بیان دوستش دارم...
مثل تمام افکار نصفه نیمه ام ....
مثل تمام کارهای نصفه نیمه ام...
مثل درس نصفه نیمه ام....
.
.
.
.
.
.
کلاْ چند وقتیست که به هیچ کاری کامل تن نداده ام کتاب، زبان ، پروژه ها و زندگی.......
متنی نوشته بودم برای عاشورا ولی ....
دیدم که عشق گفتنی و نوشتنی نیست ...
مگر نگفته است زندگی جز عقیده و جهاد نیست !! به خودم مینگرم برای عقیده ام چه کرده ام ؟؟ که حالا مجوز نوشتن از بزرگترین کسی را داشته باشم که برای عقیده اش از همه چیزش گذشت!!!
چقدر توان مقاومت داشتم ؟ هیچ !!
با اولین برخوردها با عقیده ام پا پس کشیدم ـ بهانه هم بسیار برای خودم جسته ام ، دختر بودن ، خانواده ، جامعه، که خود به راستی میدانم بهانه اند و واهی ـ ترسیده ام و به دیگران واگذار کرده ام تلاش را و هزینه دادن را ....
پس عقیده بدون جهاد، زندگی عقیمانه و ژستیست که تنها برای فریب دادن خود ساخته ام...
تنها فریبی و سرابی....